تبليغاتX
کارخانه خنده چپولخان و ماجراهای بچه پررو
کارخانه خنده چپولخان و ماجراهای بچه پررو

چپولخان اسم یک کارخانه تولید خنده اس که داستان و جوک تولید میکنه !!


چند تا چيز كه همزمان هم خنده داره و هم گريه دار !


* بعضي از ما ها به ديگران راهنمايي مي كنيم كه چه كار كنند ، در حالي كه خودمون نمي دونيم بايد چه كار كنيم !

* بعضي از ما ها فكر مي كنيم هميشه درست عمل مي كنيم و بقيه اشتباه مي كنند ، در حالي كه ما هستيم كه اشتباه مي كنيم !

* بعضي از ما ها فكر مي كنيم بدبختيم در حالي كه خوشبختيم

* بعضي از ماها فكر مي كنيم خوشبختيم در حالي كه بدبختيم

* بعضي از ماها فكر  مي كينم عاقل هستيم در حالي كه خوب اين يك اشتباه محضه .

* بعضي از ما فكر مي كنيم ديگران هيچي حاليشون نيست در حالي كه خودمون هيچي حاليمون نيست .

* بعضي از ما ها خيلي فكر مي كنيم ولي هيچ عمل انجام نميدهيم .

* بعضي از ما ها خيلي كار مي كنيم ولي هيچ وقت فكر نمي كنيم .

* بعضي از ما ها ديگران رو مسخره مي كنيم در حالي كه بعضي از ما جز مسخره ترين آدمها هستيم .

* بعضي از ما ها بعد از خوندن اين متن با خودم مي گيم خوب ما كه جز هيچ كدوم از اين موارد نيستيم در حالي كه ممكنه چند تا از موارد در مورد ما صدق مي كنه !

خوب در مورد خود من كه اصلا هيچ كدام صدق نميكنه . آره مطمئنم هيچ كدوم صدق نميكنه .

آهان ديدي ديدي . اين اوليش تا بعد ...

جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط عمو چپول |

كمككككككككككككككك






بد جوري ترسيده !!!

جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط عمو چپول |

فقط تو رو خدا برداشت سياسي نكنين

داستان هاي كه مي بينيد اصــــــــــــــــــــــــــــــــلا منظور س ي ا س ي ندارند

تو رو خدا برداشت بد نكنيد . همه چي فرضيه .

آقا من به جمهوري اسلامي خوب مهربان ايران اعتقاد راسخ دارم . تا مغز استخوان !!!

باور كنيد .

بله ! جانم ؟ چي ؟ باور نمي كنيد ؟ مننننننن . نه قربرونت اشتباه گرفتي . ما . نه بابا . بي خيال ...

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط عمو چپول |

کره خری که نمی دانست چرا باید حتما به دانشگاه برود ؟

توی یه شهر یه کره خر جوان با خانواده اش زندگی می کرد .

کره خر قصه ما در خانواده ای متوسط زندگی می کرد و وضع زندگیشون بد نبود .
پدر و مادرش هم کارمند بودند و هر روز تا عصر کار می کردند و ساعت پنج و شش عصر هر روز خسته و کوفته می رسیدند خونه .

کره خر عزیز ما دانش آموز بود و سال دوم دبیرستان درس می خوند . متاسفانه از بد روزگار درسهاش چندان خوب نبود . معمولا نمرات ضعیفی در دروس مختلف

کسب می کرد و همیشه در مقابل سایر همشاگردیهاش و پدر و مادرش سر افکنده بود .

بدترین درس این خر جوان ریاضی بود که آخرش با نمره 7 در همین درس ریاضی یک ترم افتاد .

یه شب نشسته بود و به شدت تلاش می کرد که ریاضی بخونه و بتونه یه چیزی یاد بگیره . اما هر چی تلاش می کرد نمی تونست حتی یک کلمه از ریاضیات رو

بفهمه . آخرش دیگه حسابی گیج شد و یه دفعه با فریاد گفت  : " آخه چرا من باید ریاضی بخونم . مگه ریاضی به چه درد من می خوره ؟  اصلا چرا باید درس بخونم

و دانشگاه برم ؟"

پدر و مادرش اومدن گفتن چیه داد و بیداد می کنی ؟ چه خبرته

کره خر : من برای چی باید درس بخونم، که چی بشه ؟

پدر و مادرش : خوب معلومه تو باید درس بخونی تا بری دانشگاه .

کره خر : خوب برم دانشگاه که چی بشه ؟

پدر و مادرش : خوب بازم معلومه تا بتونی یه شغل آبرو مند پیدا کنی و بتونی در آمد داشته باشی .

کره خر  :  مگه این همه کره خری که رفتند دانشگاه به کجا رسیدن . همه بیکارن دیگه ؟

پدر و مادرش یکم فکر کردن دیدن همچی بی راهم نمی گه و گفتند : تو حالا چیکار داری ، تو درست رو بخون ، حالا بعد ببینیم چی میشه .

کره خره : خوب مگه عقلم کمه . این همه خودم رو بیچاره کنم درس بخونم و بعد کلی زحمت بکشم برم دانشگاه و چهار سال با ارزش جوونیم رو تلف کنم تا آخر

معلوم نباشه که چی می خواهد بشه . گفت الا بلا من دیگه درس نمی خونم .

جر و بحث بینشون بالا گرفت و آخرش بعد کلی مشاجره قرار شد فعلا دیپلمش بگیره بعد اگر نخواست دانشگاه نره . کره خر عزیز ما تصمیم می گیره به جای

رشته ریاضی بره رشته کامپیوتر کاردانش بخونه . چون می خواست واقعا یه مهارتی بدست بیاره که با کمک اون بتونه در آینده یه شغلی بدست بیاره .

کره خر عزیز ما بلاخره رشته کاردانش کامپیوتر رفت و بعد از یکسال مدرک دیپلمش رو گرفت . بعد می رفت جاهای مختلف برای کار آموزی تا مهارت خودش رو به

صورت عملی بالا ببره .

پدر و مادرش بهش می گفتن ببین کره خر همسایه داره برای دانشگاه می خونه . ببین پسر عموت ، دختر خاله ات دارن میرن دانشگاه . اون وقت تو بدبخت نفهم

موندی خونه . کره خره هم می گفت برم دانشگاه که آخرش با کلی پارتی بازی و بدبختی بشم کارمند حقوق بگیر ؟

خلاصه بعد از چند وقت اتفاقا به یه کتاب برخورد کرد که با خوندن اون کتاب فهمید که برای موفقیت در زندگی باید خودش رو یه خر قوی و تلاشگر تبدیل کنه و بتونه تو

زندگیش اهداف بزرگی داشته باشه . خلاصه در مغز کوچک این خر جوان تحولی رخ داد . در یک لحظه احساس کرد باید سعی کنه از خودش یک خر با روحیه قوی و

هدفمند بسازه . خر قصه ما شروع به مطالعه کتابهایی که در زمینه موفقیت می کنه .

به تدریج دیدش نسبت به زندگی باز شد و تونست راه موفقیت رو به خوبی ببینه .

در همین حال همه اطرافیانش بهش می گفتن تو با دانشگاه نرفتن بدبخت و بیچاره میشی . بهش می گفتن : آخه بیچاره برو دنبال یه کار درست حسابی ، این

خیال بافیها رو بگذار کنار . تو هیچی حالیت نیست . و خلاصه هی بهش سر کوفت میزدند .

اما کره خر ما این حرفها تو گوشش نمی رفت و فقط عرعر خودش رو سر می داد .

 بعد از چند سال کار در شرکتهای مختلف بلاخره تصمیم گرفت که اصول مدیریت و اقتصاد رو یاد بگیره . این در حالی بود که سایر همسن و سالاش تو فامیل دنبال

درس خوندن و دانشگاه رفتن بودن و اصلا به واقعیتهای زندگی نگاه نمی کردند و صرفا چون شنیده بودند که راه خوشبختی از طریق دانشگاه میسر میشه کورکورانه

به دانشگاه می رفتند و رشته هایی انتخاب می کردند که علاقه ی چندان به اون رشته ها نداشتند .

کره خر ما میره دنبال کسب تجارب مدیریت و اقتصاد و سعی میکنه خوشناسی خوبی از خودش بدست بیاره . خلاصه بعد از چند سال تلاش و زحمت در زمینه

بورس و مدیریت تجارب بسیار با ارزشی بدست میاره و یکم یکم موفق میشه سرمایه خوبی بدست بیاره .

اما همون پسر عموها و فک فامیلهاش که فقط رفته بودن دانشگاه و یه مدرک گرفته بودن مشغول شغلهای ساده ای بودند که حقوق بخور و نمیری داشتند .

خلاصه با اینکه کره خر ما که الان دیگه واسه خودش الاغ جا افتاده و محترمی شده بود اما هنوز از اطرافیان می شنید که تو شانس آوری و اگرنه بدبخت و بیچاره

میشدی . و هنوز می شنید که تو باید دانشگاه می رفتی .

اون وقتی از دانشگاه رفتن با کره خرهای جوان صحبت می کرد می گفت شما برای چی به دانشگاه می روید . می گفتند چون پدر و مادر ما به ما اینطور میگن و

پاسخ می داد خوب شما اگر به رشته ای علاقه دارید حتما اون رشته رو دنبال کنید ، اما هیچ وقت خواسته های خودتون به خاطر پدر و مادرتون زیر پا نگذارید .

کره خر داستان ما هنوز هم واقعا نمی فهمید برای چی باید حتما به دانشگاه می رفت ؟

نویسنده بدبخت !

سه شنبه سی ام مرداد 1386 توسط عمو چپول |

سیبیل در دانشگاه ...

خوب قسمت قبلی یادتون هست که آقا نابغه (سیبیل) تو دانشگاه اونم رشته روانشناسی اردبیل قبول شد و بیچاره رو چطور ضایعش کردن .

عاقبت به همراه همون دوست دهن گشادش راهی شهر اردبیل شد . با هزار امید و آرزو رفتن که به حساب تحصیلات دانشگاه بدست بیارن . حالا بشنوید از دانشگاه رفتن این خیار چنبر ...

برای خوندن اصل داستان روی ادامه مطلب کلیل کنید .


ادامه مطلب

سه شنبه سی ام مرداد 1386 توسط عمو چپول |

سیبیل به دانشگاه می رود

صبح زود مثل همیشه سیبیل از خواب پا میشه . میره دست و صورتش الکی یه آبی میزنه و بعد از صبحونه از خونه میزنه بیرون .
یه ضرب میره به سمت محل اعلام قبول شدگان کنکور .

با خودش فکر می کرد با اون امتحان آبگوشتی که اون داده مگه ممکنه قبول هم بشه . سر کنکور همنطوری الکی شیر یا خط مینداخت و یکی از گزیننه ها رو تیک

می زد . آخر هم تو برگه نظرسنجی چرت و پرت نوشته بود و تحویل داده بود . به هر حالا از موجودی مثل سیبیل این قبیل حرکات بعید نیست .

در مورد سیبیل باید گفت یک موجود 160 سانتی رو در نظر بگیرید که قادره راه بره ، تغذیه کنه ، تنفس کنه و حرف بزنه (که تازه بعد از نیم ساعت تازه میفهمه چی

گفته) و معمولا ظرق دو ثانیه هم ضایع میشه  . اصولا وقتی حرفی میزنه همه منتظرن ببین این چی می خواهد بگه که از خنده روده بر شن . طفلکی همیشه اسکول کلاس و مدرسه و فامیل بوده . رو همین حساب تو سن 18 سالگی تازه یکم یکم این رو درک کرده بود که وقتی کمتر حرف میزنه خیلی کمتر مورد تمسخر قرار می گیره . واسه همین اکثرا لال میشد .

متاسفانه قادر نیست فکر کنه و برای همین هم ریاضیات و فیزیک که نیاز به محاسبه داره براش مثل یک هیولا میمونه . حل معما که براش خطر مرگ رو به همراه داره . مثلا یکبار بهش گفتن مرغ اول بوجود اومد یا تخم مرغ و نتیجه اینکه آقا یک ساعت هنگ کرد و بعد کارش به اغما کشید و یه هفته تو کما بود و به زور دعا و نذر و نیاز دوباره به هوش اومد و بعد از اون همه فهمیدن پرسیدن ساده ترین معماها هم برای این موجود خطر مرگ رو به دنبال خواهد داشت .

خلاصه براتون بگم ضریب هوشیش چیزی در حد ضریب هوشی جلبک سبز دریاهای آزاد هست . که در نوع خودش همچی بد هم نیست . چون بلاخره در زمان نیاز دو کلمه حرفم میتونه بزنه و میتونه به زندگیش ادامه بده .

در زمینه تیپ و قیافه باید تلاش قابل ستایش و عجیبی برای جواد بودن می کنه . تیپش اساسی ضایع است . یک شلوار گشاد قهوه ای (از اونهایی که زمان هیتلر هم مد نبوده) و پیراهن از اونایی که الان تن افغانی هام دیگه نیست .

هیکلش بد نیست ، همونطور که قبل گفتن برای خودش پهلونیه با 160 سانت قد و 58 کیلو وزن میتونه جای آرنولد رو بگیره ، البته با اغماض جای انگشت سبابه اش رو .

داشتم می گفتم که سیبیل قصه ما داشت میرفت نتیجه کنکورش یا بهتر بگم شاهکار هنریش رو ببینه . وقتی رفت برای اینکه جلو هم ضایع نشه یکم عقب ایستاد و زور می زد از دور نتیجه ها رو ببینه . یه دفعه یکی از دوستاش (این دوستش هم خودش سوژه خفنی با یک متر دهن که همیشه نیشش تا بنا گوش باز بود ، که اگر شد بعدا داستانش رو میگم ) اومد گفت سیبیل تو کنکور قبول شدی .

سیبیل گفت برو بابا شوخی نکن . رفیقش بعد کلی آیه و قسم بردش جلوی برد که این مجسمه بلاهت نتیجه کنکورش رو ببینه .
بعله جدی جدی این آقا سیبیل تو کنکور قبول شده بود . اونم چی ! روانشناسی دانشگاه سراسری اردبیل !

این آقا سیبیل که خودش رو آماده کرده بود که بره سربازی کلی حال کرد که بدین ترتیب میتونه سربازی رو فر بده بره دانشگاه .

خلاصه با کلی خوشحالی و شادی برگشت خونه . اومد گفت مامان من دانشگاه قبول شدم . اونم رشته روانشناسی اردبیل .

مامانش برگشت گفت خاک بر اون سرت کنم با این رشته قبول شدنت .
آخه الاغ خاک بر سر ، لای جرز دیوار بری مرگ دیده . آخه روانشناسی رشته است . تو آدمی ؟ تو انسانی؟
 یعنی می خوای درس خل و دیونه ها رو بخونی . الان اون پسر همین مریم کلفًته با همه لات بازیهاش و آتیش پارگیهاش رفته دکتر بشه . داداش بزرگ خودت رفته

مهندسی ساختمون می خونه . اونوقت تو الاغ رفتی روانشناسی .
برو گمشو ریختت رو نبینم . نکبت !

سیبیل : بابا روانشناسی در مورد خل ودیونه ها نیست که . در مورد روان و احساسات آدمه .

مامان سیبیل: برو برا من مزخرف نگو   . روانشناسی یعنی خل و دیونه .

سیبیل: یعنی خوشحال نشدی من میرم دانشگاه .

مامان سیبیل: نه که نشدم .اخه خل و دیونه ها هم درس خوندن دارن  .

سیبیل: حالا من هر چی بگم شما حرف خودت بزن .

مامان سیبیل: باشو برو پیش بابات دم مغازه یکم خرت پرت هست ازش بگیر بیار . منتها مواظب باش مثل سری قبل تو راه تو جوب آب نیافتی. آدم باید جلوی پاش

رو نیگاه کنه ، نه اینکه تو آسمون دنبال بستنی بگرده .

راستی اینم داستان داره . یه سری این شاهکار خلقت که رفته بود کلی بار گرفته بود دستش داشت میومد خونه داشت تو راه با آسمان و ابرها نگاه میکرد و تصور

میکرد چی میشد اگر همه این ابرها به بستنی تبدیل بشه . تو همین حال که فکر میکرد با این همه بستنی تا آخر عمرش هم بستنی داره و هیچوقت بستنیهاش تموم نمیشه ، یکدفعه احساس کرد در جایی سقوط کرد . بعد از اینکه به خودش اومد فهمید توی جوب آب افتاده و اسباب و وسایل هم نابود کرده رفته .

حالا به داستانمون بر گردریم ...

سیبیل که حسابی ضایع شده بود رفت پیش باباش دم در مغازه .

سیبیل:سلام بابا
بابای سیبیل:سلام بچه
سیبیل: حالتون خوبه
بابای سیبیل: نتیجه کنکور زهرماریت چه شد خون به جیگر شده ؟
سیبیل: من دانشگاه قبول شدم .
بابای سیبیل:خوب . دیگه چه ؟ چه رشته ای ؟
سیبیل: هان چی یعنی هان چی یعنی ...
بابای سیبیل : د خوب بنال خانه خراب
سیبیل آب دهنش قورت میده و بعد میگه
سیبیل : روانشناسی .
بابای سیبیل : خوبه

سیبیل همچنین خوشحال مشیه و میگه .

سیبیل: جدی خوبه ؟!
بابای سیبیل: آره که خوبه. برای ابله خانه خرابی مثل تو بدم نیست، خوبه . حالا خرجش چقدر هست .

سیبیل : زیاد نیست ، فقط پول رفت و ثبت نامه که زیاد نیست . اونجا به ما خوابگاه میدن . شاید بشه کار دانشجوی هم انجام بدم که خرجم رو در بیارم .
بابای سیبیل : خوب بد نیست. فقط نری مفخوری کنی ، می ری درس میخوانی که فردا یه گهی بشی تو زندگیت .
سیبیل: بله حق با شماست .
بابای سیبیل: یه سری خرت و پرت هم هست که باید برای خانه بخری . این پول و بگیر و برو خانه .
سیبیل : چشم . خداحافظ
بابای خانه: خداحافظ

سیبیل بین فامیلاشون هم همچین معروف شده بود . هر چی نباشه این جلبک سخنگو هم دانشگاه قبول شده بود . یه جورایی پوز خیلیا رو زده بود . انصافا کی فکر می کرد این مغز متفکر دانشگاه قبول بشه . ولی هر چی بود الان دانشگاه قبول شده بود و هیچی نشده داشت با لیسانس نگرفته اش، داشت خودش رو دار میزد .

موعدش که شد یه پولی از باباهه گرفت و گورش رو از شهر گم کرد . یه عده نظرشون این بود که وقتی سیبیل از اون شهر رفت افسردگی در شهر شایع شد .

چون روزانه عده ی زیادی در شهر به این موجود و سوتیهاش می خندید که با رفتنش ، دیگه سوژه خندشون هم از بین رفت .

پایان قسمت اول .
نویسنده بدبخت !

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 توسط عمو چپول |

تبریک می گم . امروز این کارخونه مجازی افتتاح می شود .

به دنیای خنده سیبیلفان خیلی خوش اومدید .

قدم رنجه فرمودید ، صفا آوردید . بفرمائید تو .

امروز روز افتتاح سایتی که می خواهد متفاوت باشه . می خواهد واقعا بخدوندتون .

این سایت به هیچ حزب و جناح و دسته و تشکل و جنبش و گروه و سازمان غیر دولتی و ... وابسته نیست .

فقط به یک بنده خدای شیرین عقل وابستگی داره . که اگر حال داشته باشه بیاد یکم چرت و پرت بگه دور هم بخندیم .

اصلا شما می دونید خنده چقدر فایده داره . می دونید می تونه از بسیاری بیماری جلو گیری کنه . البته اگر خیلی شدید بخندید ممکنه نیاز به عمل جراحی و کمی دوخت و دوز داشته باشید که نواحی ترکیده شده رو بدوزند .

نویسنده بد بخت خیلی فجیع می خنده . اینه که تجربه چند دوخت و دوز بد رو داره . ولی باز عبرت نمیگیره و دوباره جای بخیه هاش می ترکه و باز روز از نو روزی از نو . خلاصه بیشتر از هر چی به نخ بخیه محکم نیاز داره . هر چند که آخرین سری با سیم فولادی ، بخیه کاریش کردن ُ ولی دکترا امید زیادی به مقاومت بخیه های اخیر ندارند . 

ولی به جز چند جای پارگی در روده ها و شکمش بقیه اجزای بدنش خیلی خوب کار می کنند .

البته از قید عقل و هم تقریبا آزاده . تو رو خدا مزخرفات این بیچاره رو به عنوان حرف سیاسی برداشت نکنید . این بدبخت تر از این حرفاس .

خوب حالا براتون از داستانهامون بگم . نویسنده چاق و سنگین ما می خواهد داستانهای خنده دار براتون تعریف کنه . داستانهاش بعضی وقتا با توهم ترکیب میشه . اگر چیزی از مهملاتش نفهمید حتما از عمو چپول که من باشم بپرسید .

حالا اگر گفتید چرا به من میکن چپول ؟؟!!

چونکه حق دارند . هم چشام چیزی رو درست نمیبینه و نه عقل درست حسابی دارم . و اگرنه با این خل و چلا همکاری نمی کردم . نقش بنده در این کارخونه خنده کاتب هست . بچه پررو مدیر و سرپرست کارخونه تولید خندس . نویسنده بدبخت که بهش بگی اِ می ترکه از خنده و دوباره بخیه کاری لازم میشه از دیگران همکاران این کارخونه است . کارش هم خوب معلومه چیه . نوشتن هر چیزیه که بخندونتون .

ولی غیر از اینکه بد می خنده قصه خنده دار هم بلده بنویسه . البته قصه هاش بیشتر شبیه توهمه که باید توسط عمو چپول یکم ویرایش بشه و بعد به در وبلاگ نمایش داده بشه .

امروز تو کارخونه ما کلی شلوغ بازیه و همه رفقای خل و چلمون اومدن تو جشن ما شرکت کنند . نویسنده بدبخت ما که شروع کرده چرت و پرت بنویسه . بچه پررو هم با رفیقای بدتر از خوش هر چی شیرنی برای جشن گرفته بود نشستن دو لپی می بلعن (کوفتشون بشه) . اون وقت من باید خوش آمد گویی و خبر افتتاحمون رو بنویسم .

خلاصه کارخونه خنده سیبیلفان همه تون رو دوست داره و بیشتر از هم لبخندهای قشنگتون دوست داره .

تولیدات ما به زودی در این گاه جنون به عرضه عمومی در میاد و تقدیم همه خنده رو ها میرسه .

دوستدار شما
عمو چپول ، نویسنده بدبخت و بچه پررو

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 توسط عمو چپول |



سلام دوست عزیزم
به این دنیای خنده خوش آمدید . خنده رو دوست دارم . دوست دارم یک کارخونه درست کنم که تولیداتش خنده و هر چیز مرتبط با خنده باشه . همونطور که از عکس بالا معلومه در سلامت عقل من باید شک کرد . اما سعی می کنم بخندونمتون . یعنی باید بتونم لبخند رو لب همهتون بنشونم . داستانهای سیبیل هم داستانهای یک فرد فرضیه که می تونید حسابی بهش بخندید .

همیشه بخندید . حتی به غمهای خود .


داستانک
جوک

عمو چپول
idin

طراحي وب

RSS 2.0

Design By Parstheme